سپردمش دست خدا....

متن مرتبط با «خاطرات» در سایت سپردمش دست خدا.... نوشته شده است

خاطرات پلشت یک اهریمن بدبخت -_-

  • نیلوبلاگ

    اصولا وقتی من حوصلم سر میره همه ادمای دنیا بنظرم بدرد نخورن -_- ینی مثلا الان که من و فاطی داریم مث سگ و گربه با بچه ها کشتی میگیریم تا بخوابونیمشون و همچنان خودمون داریم از ترس و تنهایی سکته میزنیم و هیشکی نیس مواظبمون باشه در اینجا همه بدردنخورن •_• اخه چرا مامان بابا تنهایی میرن سفر و دقیقا همین امشب صداهای در و پنجره از طبقه بالا که هیچ ادمی داخلش نیس میاد؟؟؟ و چرا دقیقا همون موقع باید همش ا...

    ادامه مطلب